چالشهای موجود در عرصه پژوهش در کشورمان را میتوان در حوزههای متفاوتی را دستهبندی کرد که به نظر من، به طور خلاصه، میتوان آنها را در چهار دسته، چنین شمرد:
هنوز ارتباط کمی بین پژوهش و تحقیقات اجتماعی با حوزه سیاستگذاری و دستگاههای اجرایی کشور دیده میشود و با وجود راهاندازی دفاتر ارتباط صنعت و دفاتر تحقیقات کاربردی دانشگاهها، این ارتباط و پیوند همچنان ضعیف به نظر میرسد. از سوی دیگر، این اعتقاد کمتر وجود دارد که کارهای مبتنی بر پژوهشهای علمی دستاورد مفیدتری برای جامعه دارند.باید این حقیقت درک و باور شود که علم و دانش علمی ابزارهای قدرتمندی برای بهتر ساختن جامعه ما هستند.
یکی دیگر از چالشها، بیاعتمادی نسبت به علوم اجتماعی و تأثیر این امر، روی پژوهشهای علمی این رشته است. به همین دلیل، روز به روز، نه تنها ارتباط علوم اجتماعی با سیاستگذاری زیاد نشده؛ بلکه به عقیده من، این پیوند به در علوم انسانی و بهویژه در حوزه علوم اجتماعی، سستتر نیز شده است. تا حدی که حتی گاهی رشته علوم اجتماعی فرزندی ناخلف محسوب میشود. با این وجود، دیگر پژوهش در این حوزه چه معنایی خواهد داشت؟بیاعتمادی سبب میشود سوال و نیازهای پژوهشی کمتری به جامعهشناسان به دلیل عدم اعتقاد و یا عدم اعتماد به جامعهشناسی ارجاع شود.
یکی از مباحث مهمی که باید روی آن کار علمی شود، مسأله ارتباط علوم اجتماعی با جامعه است. یکی از مهمترین کانالهای ارتباطی جامعهشناسان با جامعه، روزنامهها و مجلات عمومی وکانالهای رادیو و تلویزیون هستند. این وسایل ارتباط جمعی باید معرف پژوهشهای اجتماعی و اساساً علوم اجتماعی در جامعه ما باشند اما آیا این ارتباط منطقی و درست توسط جامعهشناسان صورت میپذیرد؟ یا اینکه هر کسی خود را صاحبنظر در جامعهشناسی میداند؟ به عنوان مثال، شبکههای تلویزیونی ما گاهی افراد غیرمتخصص در حوزه علوم اجتماعی را برای بحث پیرامون حساسترین مسائل اجتماعی دعوت میکنند و جالب آنکه آن را هم به جامعهشناسی و جامعهشناسان مربوط میدانند. گاهی حتی اینگونه تحلیلهای سطحی و ظاهری از پدیدههای اجتماعی، به وهن علوم اجتماعی منجر شده است. بنابراین کجا میتوان از بحث انتقال عمومی علم سخن به میان آورد؟ کجا باید یافتههای علمی برای مردم تشریح شود؟ به عنوان مثال، کجا باید نظر جامعهشناسان در خصوص تبعات هدفمندسازی یارانهها گفته شود؟ به نظرم، اگر چه انجمن جامعهشناسی ایران در ارتباطات بین اصحاب علوم اجتماعی به نسبت موفق عمل کرده است، اما نسبت به ارتباط با جامعه کلی یعنی عامه مردم، جهت شناسایی پژوهشها، دستاوردها و توانمندیها تلاش کمتری صورت داده است.
یکی از مهمترین چالشهای موجود برای پژوهشهای اجتماعی و فرهنگی این است که مدیریت سیاستگذاری و الویتبندی پژوهشها به شدت تحت تأثیر سیستم دیوانسالاری از بالا به پایین که تحت تأثیر مسائل سیاسی است، قرار دارد و حتی ممکن است به دست محققان غیر علوم اجتماعی صورت پذیرد. پژوهشگران خود الویتها را مدیریت نمیکنند. با نگاهی ساده به لیست اولویتها و نیازهای تحقیقی منتشر شده در برخی از سازمانها، این مسأله قابل دریافت است. بنابراین الویتها دقیق و علمی نیستند و پژوهشهای بنیادین و الویتدار که میتوانند سهم مهمی در پیشرفت و سربلندی کشور و حتی خود رشته علمی داشته باشند، نادیده گرفته میشوند
هنوز ارتباط کمی بین پژوهش و تحقیقات اجتماعی با حوزه سیاستگذاری و دستگاههای اجرایی کشور دیده میشود و با وجود راهاندازی دفاتر ارتباط صنعت و دفاتر تحقیقات کاربردی دانشگاهها، این ارتباط و پیوند همچنان ضعیف به نظر میرسد. از سوی دیگر، این اعتقاد کمتر وجود دارد که کارهای مبتنی بر پژوهشهای علمی دستاورد مفیدتری برای جامعه دارند.باید این حقیقت درک و باور شود که علم و دانش علمی ابزارهای قدرتمندی برای بهتر ساختن جامعه ما هستند.
یکی دیگر از چالشها، بیاعتمادی نسبت به علوم اجتماعی و تأثیر این امر، روی پژوهشهای علمی این رشته است. به همین دلیل، روز به روز، نه تنها ارتباط علوم اجتماعی با سیاستگذاری زیاد نشده؛ بلکه به عقیده من، این پیوند به در علوم انسانی و بهویژه در حوزه علوم اجتماعی، سستتر نیز شده است. تا حدی که حتی گاهی رشته علوم اجتماعی فرزندی ناخلف محسوب میشود. با این وجود، دیگر پژوهش در این حوزه چه معنایی خواهد داشت؟بیاعتمادی سبب میشود سوال و نیازهای پژوهشی کمتری به جامعهشناسان به دلیل عدم اعتقاد و یا عدم اعتماد به جامعهشناسی ارجاع شود.
یکی از مباحث مهمی که باید روی آن کار علمی شود، مسأله ارتباط علوم اجتماعی با جامعه است. یکی از مهمترین کانالهای ارتباطی جامعهشناسان با جامعه، روزنامهها و مجلات عمومی وکانالهای رادیو و تلویزیون هستند. این وسایل ارتباط جمعی باید معرف پژوهشهای اجتماعی و اساساً علوم اجتماعی در جامعه ما باشند اما آیا این ارتباط منطقی و درست توسط جامعهشناسان صورت میپذیرد؟ یا اینکه هر کسی خود را صاحبنظر در جامعهشناسی میداند؟ به عنوان مثال، شبکههای تلویزیونی ما گاهی افراد غیرمتخصص در حوزه علوم اجتماعی را برای بحث پیرامون حساسترین مسائل اجتماعی دعوت میکنند و جالب آنکه آن را هم به جامعهشناسی و جامعهشناسان مربوط میدانند. گاهی حتی اینگونه تحلیلهای سطحی و ظاهری از پدیدههای اجتماعی، به وهن علوم اجتماعی منجر شده است. بنابراین کجا میتوان از بحث انتقال عمومی علم سخن به میان آورد؟ کجا باید یافتههای علمی برای مردم تشریح شود؟ به عنوان مثال، کجا باید نظر جامعهشناسان در خصوص تبعات هدفمندسازی یارانهها گفته شود؟ به نظرم، اگر چه انجمن جامعهشناسی ایران در ارتباطات بین اصحاب علوم اجتماعی به نسبت موفق عمل کرده است، اما نسبت به ارتباط با جامعه کلی یعنی عامه مردم، جهت شناسایی پژوهشها، دستاوردها و توانمندیها تلاش کمتری صورت داده است.
یکی از مهمترین چالشهای موجود برای پژوهشهای اجتماعی و فرهنگی این است که مدیریت سیاستگذاری و الویتبندی پژوهشها به شدت تحت تأثیر سیستم دیوانسالاری از بالا به پایین که تحت تأثیر مسائل سیاسی است، قرار دارد و حتی ممکن است به دست محققان غیر علوم اجتماعی صورت پذیرد. پژوهشگران خود الویتها را مدیریت نمیکنند. با نگاهی ساده به لیست اولویتها و نیازهای تحقیقی منتشر شده در برخی از سازمانها، این مسأله قابل دریافت است. بنابراین الویتها دقیق و علمی نیستند و پژوهشهای بنیادین و الویتدار که میتوانند سهم مهمی در پیشرفت و سربلندی کشور و حتی خود رشته علمی داشته باشند، نادیده گرفته میشوند